حكيم زجاجى

839

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

در آن شب كه او مرد بگرفت ماه * بپوشيد گردون پلاس سياه ببريد از آن غم شب تيره‌موى * ببين كار اين ناكس خيره‌روى كه هرلحظه شاهى كند پىسپر * دمى تيغ باشد زمانى سپر « 1 » ز سى و يك آن شاه افزون نرفت * بر او از فلك مشترى خون گرفت ورا مادرى بود نامش ظلوم * كنيزى برآورده از حد روم به بدريه كردند او را به خاك * به رصافه بد جاى آن جان پاك اديب جهان بود و شاعر امير * چو شد كشته باب وى ، آن شيرگير يكى مرثيه گفت آن بهر باب * روان‌تر حديثى چو درّ خوشاب سه بيت است تازى روان و حسين * نبشتست در دفتر آن پيش‌بين چو بگذشت سالى ز دوران مير * به شهر صفاهان يكى كندوير به گرمابه در شهريارى بكشت * سرى ، مهترى ، تاجدارى بكشت غلامان ورا اندر آن كار يار * كه بودند آشفته بر شهريار شنيدم كه بد مردآويج نام * كه شد كشته بر دست آن خويش‌كام بد آن نامبردار پور زياد * فلك داد آن مهربان را به باد به گرمابه در كشته شد بىنظير * برادر بد آن شاه را وشمگير غلامان كه كشتند آن شاه را * گرفتند اندر زمان راه را يكى ز آن سران بود بغرا به نام * دوم بجكم آن بدرگ ناتمام از آن پس كه بر خاك خون ريختند * سوى راه بغداد بگريختند چو شد كشته آن شاه با فر و هوش * كشيدند تابوت او را به دوش ز شهر سپاهان چنان تا به رى * ببردند تابوت آن نيك‌پى وزيرش حسن بود پور عميد * چو شد كشته آن نامدار شهيد سپردند درحال ، خان امير * به كهتر برادر كه بد وشمگير به رى بود آن روزها نامدار * كه بردند تابوت آن شهريار بدان روى رى دخمه‌اى ساختند * سرش را به كيوان برافراختند در آن دخمه بردند تابوت شاه * نهادند در خاك و آمد به راه 35

--> ( 1 ) سهو